بگذارمصداق غزل های خودش باشد
آیینه ی امروز وفردای خودش باشد
تا کی نصیحت می کنی ؟ آیا مقدر نیست
هر کس گناهی می کند پای خودش باشد؟
بگذار هاجر،این کنیز رنج و تنهایی
یک شب...فقط یک شب زلیخای خودش باشد ¤
**************************
این بادها که اشک مرا در می آورند
دارند دسته دسته کبوتر می آورند
از زیر سقف ریخته ی آشیانه ها
گنجشک های زخمی پرپر می آورند...¤
**************************
هی سعی می کنی نگذاری ببینمت
پیداست هیچ دوست نداری ببینمت
...گفتم که من بدون تو هرگز،به هیچ کس.......
گفتی به نیشخند که :آری...ببینمت...¤
**************************
پروانه ها به سوختنت فکر می کنند
تک شاخ ها به در دل توفان دویدنت
من....من...ولی به سادگی ات....مهربانی ات
گه گاه هم به عادت ناخن جویدنت....
یا زودتر به این زن تنها سری بزن
یا دست کم اجازه بده من به دیدنت.....¤
**************************
کسی از عمق دریا زد صدایت،ماهی قرمز
و دریا پهن شد در زیر پایت...ماهی قرمز
تو را می خواست قایقران که هر شب تور می انداخت
وگرنه داشت دریا بی نهایت ماهی قرمز...¤
**************************
تو ریختی عسل ناب را به کندو ها
به رنگ وبوی تو آغشته اند شب بو ها...
شنیده ام که به جنگل قدم گذاشته ای
پلنگ وحشی من....خوش به حال آهوها...¤
**************************